به گزارش گروه بینالملل خبرگزاری خبرگزاری معتبر حوزه کارگری ، پس از پایان جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۴۵ ایالات متحده بهعنوان یک ابرقدرت جهانی ظهور کرد و سیاست خارجی خود را بر مبنای گسترش نفوذ و مهار آنچه «تهدید کمونیسم» مینامید، شکل داد.
خبرگزاری خبرگزاری معتبر حوزه کارگری قصد دارد بهطور جامع به بررسی مداخلات نظامی و مخفی آمریکا در کشورهای مختلف جهان بعد از جنگ جهانی دوم بپردازد، این مداخلات، که شامل کودتاها، عملیاتهای مخفی سیا، حمایت از رژیمهای دیکتاتوری، و جنگهای نیابتی بود پیامدهای عمیقی بر سیاست، اقتصاد، و حقوق بشر در کشورهای هدف داشته است.
این اقدامات معمولاً تحت پوشش مبارزه با کمونیسم انجام میشدند، اما در واقع، هدف اصلی آنها جلوگیری از شکلگیری دولتهایی بود که مسیر توسعهای مستقل از سیاستهای خارجی آمریکا را دنبال میکردند.
قسمت هفتم این سلسله گزارشها به یکی دیگر از عملیاتهای مخفی سیا، این بار در آلمان اختصاص دارد. در دهه ۱۹۵۰ ، آمریکا در آلمان نه فقط یک متحد ساخت، بلکه یک جنگ واقعی اما پنهان علیه آلمان شرقی به راه انداخت؛ جنگی که از مسموم کردن شیر بچههای مدرسه تا منفجر کردن پلهای راهآهن و ساختن ارتش مخفی از نازیهای سابق را در بر میگرفت. هدف نهایی ساده بود: هر ایدئولوژی ناهمسو با آمریکا بایستی نه فقط شکستخورده بلکه ناتوان و منفور نشان داده میشد.
مقدمه
وقتی جنگ جهانی دوم در ماه مه ۱۹۴۵ به پایان رسید، آلمان دیگر یک کشور واحد نبود. متفقین آن را به چهار منطقه اشغالی تقسیم کرده بودند: منطقه آمریکایی، انگلیسی، فرانسوی و شوروی. برلین هم که در عمق منطقه شوروی قرار داشت، خودش به چهار بخش تقسیم شده بود. قرار بود این تقسیمبندی موقت باشد و آلمان دوباره متحد شود، اما جنگ سرد خیلی زود همه چیز را تغییر داد.
در بهار ۱۹۴۹، سه منطقه غربی با هم ادغام شدند و جمهوری فدرال آلمان (معروف به آلمان غربی) با پایتختی موقت شهر «بن» تأسیس شد. چند ماه بعد، در اکتبر همان سال، منطقه شوروی به جمهوری دموکراتیک آلمان (آلمان شرقی) با پایتخت برلین شرقی تبدیل شد.
از همان لحظه اول، آلمان به مهمترین میدان نبرد ایدئولوژیک جهان تبدیل شد. آمریکا تصمیم گرفت آلمان غربی را به نماد موفقیت سرمایهداری و دموکراسی لیبرال تبدیل کند و آلمان شرقی را به هر قیمتی ممکن بیثبات، ناکارآمد و منفور جلوه دهد. این فقط یک رقابت اقتصادی یا سیاسی نبود؛ این یک جنگ تمامعیار برای اثبات این بود که هیچ آلترناتیو واقعی و پایداری برای سیستم آمریکایی وجود ندارد.
آمریکا از جنگ تقریباً بدون آسیب جدی بیرون آمده بود و منابع عظیمی داشت. بین سالهای ۱۹۴۸ تا ۱۹۵۵ بیش از چهار میلیارد دلار به ارزش پول آن زمان فقط به آلمان غربی تزریق کرد. کارخانههای عظیم فولکسواگن، زیمنس و بایر دوباره راه افتادند، جادهها ساخته شد، دانشگاهها باز شد و خیلی زود خیابان کورفورستندام در برلین غربی پر از ویترینهای روشن، ماشینهای آمریکایی و کالاهای مصرفی شد که در هیچ جای بلوک شرق پیدا نمیشد.
در سوی دیگر مرز، آلمان شرقی وضعیت کاملاً متفاوتی داشت. شوروی در جنگ بیش از ۲۷ میلیون کشته داده بود و نیمی از خاکش ویران شده بود. بنابراین آلمان شرقی مجبور شد میلیاردها دلار غرامت جنگی به شوروی بپردازد و صدها کارخانهاش بهطور کامل به اتحاد شوروی منتقل شد.
نتیجه طبیعی این شد که در دهه ۱۹۵۰ استاندارد زندگی در غرب بهطور قابلتوجهی بالاتر از شرق بود.حقوق در آلمان غربی گاهی دو تا سه برابر آلمان شرقی بود، مغازهها پر از جنس بودند و مردم آلمان شرقی هر روز از پنجره قطار یا از پشت مرز، زندگی بهتری را میدیدند که برایشان ممنوع بود.
این تفاوت خودش بهترین تبلیغ برای غرب بود، اما واشنگتن این را کافی ندانست. سیاستگذاران آمریکایی معتقد بودند حتی اگر یک دولت سوسیالیستی بتواند اشتغال کامل، آموزش و درمان رایگان، و امنیت اجتماعی ارائه دهد، همین وجودش خطرناک است، چون ممکن است در کشورهای دیگر الگوبرداری شود. بنابراین تصمیم گرفتند آلمان شرقی را نه فقط عقبمانده، بلکه آشوبزده، ناامن و غیرقابل زندگی نشان دهند.
جنگ سیاه سیا علیه آلمان شرقی
از سال ۱۹۵۰ به بعد سیا ارتش آمریکا و سرویسهای اطلاعاتی وابسته، یک عملیات گسترده و چندلایه علیه آلمان شرقی به راه انداختند. هدف اعلامنشده اما کاملاً روشن بود: ایجاد هرجومرج، کمبود مصنوعی، ناامنی و نارضایتی عمومی تا مردم فکر کنند دولت مستقر در شرق ناکارآمد، سرکوبگر و غیرقابل تحمل است.
مرز باز برلین تا سال ۱۹۶۱ مثل یک اتوبان برای عوامل سیا بود؛ زبان آلمانی مشترک، نبود کنترل شدید مرزی و وجود صدها هزار نفر ناراضی یا ماجراجو در آلمان غربی، کار را برای واشنگتن بسیار آسان کرده بود.
مسئول عملیاتهای سیا در برلین
سازمان سیا دهها گروه شبهنظامی، سیاسی و خرابکار را در آلمان غربی استخدام، آموزش، مسلح و تأمین مالی کرد. برخی از این گروهها حتی بودجه رسمی از منابع ظاهراً غیرنظامی میگرفتند که در آنها به نام برخی از آنها اشاره شده است:
– گروه مبارز علیه غیرانسانیت (KgU) که در اسناد خودش اعتراف کرد از بنیاد فورد و دولت برلین غربی پول میگیرد.
– کمیته تحقیق حقوقدانان آزاداندیش منطقه شوروی
– اتحادیه پناهندگان سیاسی از شرق
اقدامات این گروهها البته طیف بسیار گستردهای داشت و از شیطنت تا تروریسم خالص را در بر میگرفت. در کتاب «کشتار امید» نوشته ویلیام بلوم فهرستی از اقدامات آنها به شرح زیر آمده است:
- منفجر کردن نیروگاهها، کارخانههای کشتیسازی، سد، کانال، اسکله، پمپبنزین، ایستگاه رادیو و حتی کیوسکهای روزنامهفروشی.
- آتش زدن ۱۲ واگن از یک قطار باری و پاره کردن شیلنگهای ترمز قطارهای دیگر.
- منفجر کردن پلهای جادهای و راهآهن (یک بار بمب روی پل خط آهن برلین-مسکو کار گذاشتند که اگر منفجر میشد صدها نفر میمردند).
- ریختن اسید در ماشینآلات حساس کارخانهها، ریختن شن در توربین یک کارخانه بزرگ، آتش زدن کارخانه کاشیسازی، تحریک کارگران به کارشکنی و کندکاری.
- مسموم کردن ۷۰۰۰ گاو یک تعاونی لبنی با آغشته کردن پوشش مومی علوفه به سم.
- ریختن صابون در شیر خشک مدارس آلمان شرقی تا بچهها مریض شوند.
- حمله به دفاتر احزاب چپ در برلین شرقی و غربی، دزدیدن فهرست اعضا، ربودن و گاهی قتل فعالان ناهمسو با آمریکا.
- انداختن بمبهای بدبو در جلسات سیاسی.
- کشف مقدار زیادی سم قوی کانتاریدین در خانه یکی از عوامل که قرار بود با آن سیگارهای مسموم برای ترور مقامات ارشد آلمان شرقی بسازند.
- فرستادن بادکنکهایی که در آسمان میترکیدند و میلیونها اعلامیه تبلیغاتی روی سر مردم میریختند.
- جعل دهها هزار کارت جیره مواد غذایی (مثلاً برای ۶۰ هزار پوند گوشت) تا فروشگاهها خالی شود و مردم عصبانی شوند.
- جعل قبض مالیات، دستورات دولتی و اسناد اداری تا آشفتگی در کارخانهها و اتحادیهها به وجود آید.
- در سال ۱۹۵۱، هنگام برگزاری جشنواره جهانی جوانان در برلین شرقی (که بیش از دو میلیون نفر شرکتکننده داشت)، عوامل سیا و گروههای وابسته دعوتنامههای جعلی فرستادند، قول اقامت و غذای رایگان دروغین دادند، پلهای ورودی را آتش زدند و به شرکتکنندگان با بمبهای دستساز و میخهای چهارپر حمله کردند.
این عملیاتها زیر نظر ریچارد بیسل مسئول عملیاتهای سیا در برلین انجام میشد.
اسناد منتشرشده سیا به نقش این سازمان در تشکیل گروههای خرابکار اعتراف میکنند
قیام ۱۷ ژوئن ۱۹۵۳ و نقش مستقیم آمریکا
در ۱۶ ژوئن ۱۹۵۳ کارگران ساختمانی در برلین شرقی به دلیل افزایش اجباری میزان کار بدون افزایش حقوق دست به اعتصاب زدند. روز بعد اعتصاب به تظاهرات گسترده در بیش از ۷۰۰ شهر و روستای آلمان شرقی تبدیل شد.
رادیو RIAS (رادیو در بخش آمریکایی برلین که کاملاً زیر نظر وزارت خارجه آمریکا اداره میشد) ساعتها مردم را به حمله به زندانها، ساختمانهای دولتی و ایستگاههای پلیس تشویق میکرد و حتی دستورالعملهای تاکتیکی میداد.
بعد از سرکوب قیام، همین رادیو به شاهدان دادگاههای بعدی هشدار میداد که اگر دروغ نگویند، اسامیشان در «فهرست متهمان» ثبت خواهد شد. گروههای خرابکار آمریکایی در روزهای قیام فعالانه به معترضان کمک لجستیکی میدادند.
صحنهای از زدوخوردهای خیابانی در برلین شرقی در روز ۱۷ ژوئن ۱۹۵۳
ارتشهای مخفی نازیها با حقوق آمریکایی
در اکتبر سال ۱۹۵۲ یعنی فقط ۷ سال بعد از پایان جنگ جهانی دوم و شکست هیتلر «گئورگ آگوست تسین» که نخستوزیر ایالت هسن در آلمان غربی بود یک بمب خبری ترکاند: او علناً اعلام کرد که ایالات متحده آمریکا در خاک آلمان غربی یک ارتش مخفی و غیررسمی با ۱۰۰۰ تا ۲۰۰۰ نفر نیرو ایجاد کرده است.
این گروه ظاهراً بخشی از یک سازمان جوانان به نام «فدراسیون جوانان آلمان» بود و واحد عملیاتیاش اسم مستعار «خدمات فنی» را برای خودش انتخاب کرده بود. اما واقعیت خیلی تکاندهندهتر بود تقریباً همه اعضای این گروه افسران سابق ارتش نازی بودند.
اسنادی که در سالهای بعدتر فاش شد نشان میدادند که اعضای این ارتش مخفی عضو سابق یگانهای «ورماخت»، «لوفتوافه» و «اساس» بودند. ورماخت اسم کلی ارتش زمینی، دریایی و هوایی آلمان نازی در زمان هیتلر بود.
لوفتوافه نیروی هوایی آلمان نازی بود که شامل خلبانها و فرماندهان هواپیماهای جنگی هیتلر بود و سرانجام اساس یا «یگان حفاظت» بدترین و وحشیترین بخش رژیم نازی بود که مستقیماً زیر نظر هیتلر فعالیت میکرد.
به عبارت سادهتر آمریکا فقط چند سال بعد از اینکه دنیا نازیها را شکست داد و صدها نفر از فرماندهان اساس را در دادگاه نورنبرگ به دار آویخت دوباره همان نازیهای سابق را مخفیانه جمع کرد، مسلح کرد، آموزش نظامی و سیاسی داد و حتی پول به آنها پرداخت؛ آن هم در خاک آلمان غربی که قرار بود «دموکراتیک» و «ضد نازی» باشد!
این افراد بیش از یک سال در پایگاههای نظامی آمریکا و مکانهای مخفی در روستاها آموزش اسلحه، مواد منفجره و «آموزش سیاسی» دیده بودند. بخش اطلاعاتی گروه، فهرستی از ۲۰۰ نفر از سیاستمداران چپ و میانهرو (از جمله خود نخستوزیر هسن و رهبر حزب سوسیال دموکرات) تهیه کرده بود که در صورت حمله شوروی باید «از سر راه برداشته شوند». یکی از اعضای گروه که به «پلساز بین شرق و غرب» متهم شده بود، در محل آموزش کشته شد و همین قتل باعث لو رفتن کل ماجرا شد.
آمریکا اعتراف کرد که این گروه را ساخته و آموزش داده، اما گفت از فعالیتهای «داخلی و غیرقانونی» آن خبر نداشته است. با این حال، وقتی پلیس آلمان غربی چند نفر از رهبران گروه را دستگیر کرد، خیلی زود با فشار آمریکا آزاد شدند و تحقیقات متوقف شد.
سالها بعد معلوم شد که این گروه فقط یک نمونه کوچک از شبکه بسیار بزرگتری به نام «عملیات گلادیو» بود که سیا در تمام اروپای غربی ارتشهای مخفی از نازیها و فاشیستهای سابق ساخته بود.
فرار مغزها و تولد دیوار برلین
یکی از مهمترین دلایل فرار صدها هزار نفر از شرق به غرب (بهخصوص متخصصان و کارگران ماهر) همین فضای ناامنی، کمبود و خرابکاریهای مداوم بود. در سالهای ۱۹۶۰ و ۱۹۶۱ روزانه تا ۲۰۰۰ نفر از آلمان شرقی فرار میکردند. در نهایت، در ۱۳ اوت ۱۹۶۱، آلمان شرقی دیوار برلین را ساخت تا جلوی این خونریزی نیروی انسانی را بگیرد. غرب فریاد زد که «دیوار شرم» است، اما خودش یکی از مهمترین دلایل ساختن آن بود.
پایان سخن
آلمان دهه ۱۹۵۰ نمونهای کاملاً شفاف از یک الگوی تکرارشونده در سیاست خارجی آمریکا است: هر کشوری که بخواهد نظامی اقتصادی، سیاسی یا ایدئولوژیک متفاوت از مدل مورد تأیید واشنگتن را تجربه کند، هدف یک جنگ همهجانبه قرار میگیرد؛ جنگی که میتواند شامل همکاری با جنایتکاران جنگی سابق، خرابکاری علیه زیرساختهای غیرنظامی، عملیات روانی گسترده، ترور و حتی مسموم کردن مواد غذایی کودکان باشد.
هدف نهایی نه صرفاً شکست رقیب، بلکه اثبات این ادعای ایدئولوژیک است که هیچ راه دیگری جز راه آمریکا وجود ندارد – حتی اگر برای اثبات این ادعا لازم باشد یک کشور را به آشوب بکشند، مردمش را گرسنه نگه دارند و در نهایت مجبورش کنند دیواری دور خودش بکشد.



















